شهید اسماعیل صفری
📎
اگه خاطرت باشه سال گذشته، آخرین روز سفرهمون، به یاد شهید زنده، جانباز قطع نخاع دفاع مقدس «حاج ابراهیم صمدی» و با دعا برای سلامتی ایشون گذشت و در کنار حضور گرم و صمیمی همسر محترمشون «سرکار خانم فاطمه صفری» سفره سال چهاردهم جمع شد.
میزبان امروزمون دایی شهید خانم صفری هستن.
شهیدی که به گفته ایشون از گمنامترین شهداست. سالهاست مزارش بیشمع و چراغ مونده و هنوز هم در اوج مظلومیت قرار داره.
تا به حال هیچ کجا مطلبی به شکل مدون از او جمعآوری نشده و اعضای خانوادهاش هم به رحمت خدا رفتن.
بعد از شهادتش ۲۰ سال در منطقه فکه مفقودالاثر بود. پدر و مادرش اونقدر چشم به راه موندن تا عمرشون به سر اومد و به رحمت خدا رفتن.
اونچه که امروز به پیشگاه چشمانت هدیه میکنیم از دل سوخته و دلتنگ خانم صفری نازنین براومده...
🍎
نام و نام خانوادگی شهید: اسماعیل صفری
تولد: ۱۳۳۸/۹/۱، روستای لُهنه، توابع طارم، استان زنجان.
شهادت: ۱۳۶۱/۱۱/۲۱، عملیات والفجر مقدماتی، فکه.
گلزار شهید: قم، گلزار شهدای علیبن جعفر علیهالسلام، بلوک ۱، ردیف ۵، شماره ۴۵.
🕊
✍🏻نوشته: رضوانه دقیقی ۱۴۰۳/۱۰/۲۶
💻طراح: مطهره سادات میرکاظمی
🎞تدوین و تنظیم: زهرا فرحپور
🎙با صدای: رضوانه دقیقی
🕊
🍎
📚 دایی اسماعیل
با حسرت غبار از قاب عکس پاک میکنم و کبوتر دلم میرود به زمانی دور و شهری دورتر! درست وسط حیاط آن امامزاده؛ بیست و سه سال از آن خاطره میگذرد! نگاهم به تکههای استخوان داییام مانده که در آنجا دفن میکنند. خاطرات آن روزها به یادم میآید... خاطرات محوی که همهشان با قرآن گره خورده است! صوت دلنشین دایی اسماعیل، که صبحها توی خانهی مادربزرگ میپیچید؛ یاد وقتی که با بچههای خالهها و داییها دور دایی اسماعیل جمع میشدیم و او از ما قرآن میپرسید و شکلات جایزه میداد.
آخرین دیدار! و صدای خندههای دایی اسماعیل و التماسهای دخترخالهها و پسرداییها که سعی میکنند مانع رفتنش به جبهه شوند، برایم مرور میشود...
چقدر دوست داشتم سالها و روزها به عقب برگردند تا فقط یکبار دیگر بتوانم صورت نورانی و نگاه نافذ دایی اسماعیل را در آن آخرین دیدار، تماشا کنم.
دلم میخواهد بروم سر خاکش و آن همه غربت و دلتنگی را داد بزنم اما...
شدنی نیست!...
اشک روی گونههایم سرازیر میشود. دست گرمی را روی شانه احساس میکنم. حاج ابراهیم است روی صندلی چرخدارش! تنها مونس و دلیل زندگیام.
قاب عکس را بر میدارد و دستی بر آن میکشد و میگوید:
- باز دلتنگ دایی اسماعیل شدهای؟!
سرم را پایین میاندازم و به عکس دایی اسماعیل خیره میمانم...
- تو به خاطر پرستاری از من، سالهاست نمیتوانی به زیارت دایی اسماعیل بروی؛ اما غصه نخور فاطمه! مطمئنم او هر روز به تو سر میزند؛ دعایت میکند و هوایت را دارد!
ابراهیم دست روی صورتم میکشد؛ اشکهایم را پاک میکند و لبخند میزند. چقدر لبخندش، شبیه دایی اسماعیل است!
✍🏻نوشته: رضوانه دقیقی ۱۴۰۳/۱۰/۲۶
💻طراح: مطهره سادات میرکاظمی
🎞تدوین و تنظیم: زهرا فرحپور
🎙با صدای: رضوانه دقیقی
🕊
🍎
اسماعیل صفری در سال ۱۳۳۸، در خانوادهای مذهبی، در روستای لُهنه از توابع طارم زنجان به دنیا آمد. دو برادر و سه خواهر داشت و کوچکترین فرد خانواده بود.
از اوایل کودکی در محضر قرآن بود؛ همین مسئله او را در مکتب قرآن، بالنده کرد و از او شخصیتی ساخت که او را از سایرین متمایز میکرد.
قبل از اینکه اسماعیل به سن بلوغ شرعی برسد تا حدود زیادی مسائل دینی و اخلاقی را رعایت میکرد که این امر را مدیون خانواده بود. دو برادر بزرگترش در حوزه تحصیل میکردند و پدرش با وجود اینکه سواد خواندن و نوشتن نداشت اما قرآن را از حفظ میخواند.
توجه خاص اهل خانه به اسماعیل، باعث شده بود او نیز با دل و جان در خدمت پدر و مادرش باشد و از هر کمکی برای آنها مضایقه نکند.
به جز خانواده، اهالی روستا نیز نگاه خاصی نسبت به او داشتند و با نظر مهر و محبت به او توجه میکردند. چرا که مشکلات روستا و اهالیاش را تا جایی که توان داشت با جان و دل رفع و رجوع میکرد.
در تظاهرات قبل از پیروزی انقلاب، با اینکه در روستایی دورافتاده و صعبالعبور زندگی میکرد، با هزار زحمت، خودش را به شهر میرساند و در تظاهرات و صحنههای انقلاب شرکت میکرد تا حق خود را به نظام و انقلاب اسلامی ادا کرده باشد.
اسماعیل هربار در راه بازگشت به روستا، آذوقه خانواده و اهالی را تهیه میکرد و با خود به روستا میآورد.
روستایی که هنوز که هنوز است از روستاهای محروم استان است و از امکانات کافی زندگی محروم میباشد.
🕊
🍎
با شروع جنگ تحمیلی، تازه خدمت سربازیاش تمام شده بود که با عنوان رزمنده بسیجی، به جبهه اعزام شد. رفتنش گرد غم را در روستا پاشید چرا که در نبودش کارهای اهالی روی زمین میماند.
پدر بزرگوار شهید میگفت: «خیلی دیر به مرخصی میآمد. وقتی علت را جویا میشدیم میگفت: «برداران متأهل اولویت بیشتری دارند تا به خانواده سر بزنند، شما احتیاج چندانی به من ندارید!»
بالاخره اسماعیل در عملیات والفجر مقدماتی، در محور فکه به قربانگاه رفت و به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
سالها پیکرش از خانواده دور ماند. و بعد از گذشت بیست سال، در خردادماه ۱۳۸۰ همراه با کاروان هزار شهید دفاع مقدس، به آغوش خانواده بازگشت. اما چه آمدنی! که پدر و مادر چشم به راهش، قبل از او چشمان منتظرشان را از دار دنیا فروبسته بودند و غم مصیبت دوری از جگرگوشهشان را با خود به دیار باقی برده بودند.
تنها دو برادرش که از طلاب حوزه علمیه قم و ساکن آنجا بودند پیکر مطهر برادر شهیدشان را به قم انتقال داده و در گلزار شهدای آستان مبارک حضرت علی بن جعفر علیهالسلام به تیره تراب سپردند.
گفتنی است سالهاست آن دو برادر نیز به دیار حق شتافتهاند و مزار این شهید گرانقدر بی زائر و گمنام و غریب مانده است.
🕊
🍎
شهید اسماعیل صفری از کلام خواهرزادهاش سرکار خانم فاطمه صفری در گفتوگو با سیروز سیشهید🎤
وقتی پیکر مطهر دایی اسماعیل بعد از ۲۰سال بیخبری به آغوش خانواده بازگشت پدربزرگ و مادربزرگم در قید حیات نبودند. پیکر مطهر ابتدا به شهر زنجان آمد اما چون از خانواده درجه یک ایشان کسی در زنجان نبود به خواست دو دایی دیگرم که روحانی و ساکن شهر مقدس قم بودند، پیکر شهید به قم انتقال یافت و در آنجا دفن شد.
بعد از مدتی با فاصله مادر و دو داییام را از دست دادم و هرسه بر اثر ایست قلبی از دنیا رفتند. دایی اسماعیلم دوباره غریب شد. چون دیگر کسی از اقوام در شهر قم ساکن نبود که بر سر مزارش حاضر شود.
یکبار از خواهر زادهام شنیدم که میگفت: «شب جمعهای برای زیارت، به قم مشرف شده بودم. توفیق دست داد به زیارت مزار دایی بروم. مشغول خواندن فاتحه بودم که چند نفر، دور مزار دایی جمع شدند و با احترام خاصی مشغول غبارروبی سنگ قبر شدند. از آنها پرسیدم: «شما چه نسبتی با این شهید دارید؟!» در جواب گفتند: «ما چندین سال بود میدیدیم کسی به زیارت این شهید نمیآید؛ عهد بستیم هر شب جمعه، خودمان به زیارتش بیاییم. تا به حال هم کلی از شهید حاجت گرفتهایم و هر مشکلی که داشتهایم دست به دامن این شهید شدهایم.»
🕊
🍎
دایی اسماعیل چند جزء از قرآن را حفظ بود. اوقات فراغتش را با زمزمهی آیات قرآن پر میکرد. با اینکه روستای محل زندگیاش دورافتاده بود و از داشتن نعمت مدرسه محروم بود اما در مکتبخانه درس قرآن را به خوبی یاد گرفته بود.
موقع شهادت دایی اسماعیل، من پنج ساله بودم. خاطرات زیادی از او ندارم. هرچه هم که هست خیلی محو در ذهنم مانده است. از مادر خدابیامرزم شنیده بودم که او خیلی خوشاخلاق و مهربان بوده و همه خیلی دوستش داشتهاند. در مرخصی آخرش همه خواهرزادهها دورش جمع شده بودند تا مانع رفتنش شوند. انگار دلشان گواهی میداده که این سفر دیگر بازگشتی ندارد.
مظلومیت شهید صفری، همیشه فکر و ذهن مرا درگیر کرده است؛ چون آن موقع که در کنارمان بود ما کوچک بودیم و خاطره محوی از او در ذهنمان مانده است. بیست سال هم مفقودالاثر بودند و وقتی هم که برگشتند در شهر غریب به خاک سپرده شدند. نه یادی و نه یادوارهای، و نه نام و نشانی از او نیست.
حتی در جمعهای خودمانی هم به ندرت از او یاد میشود.
متاسفانه کسانی که با دایی شهیدم ارتباط نزدیک داشتند در قید حیات نیستند. حتی دوستان شهید هم به درجه رفیع شهادت نائل آمدهاند.
هروقت از وصیتنامهاش پرسیدم گفتند: سندی که به عنوان وصیتنامه از او باشد باقی نمانده اما در دستنوشتهها و نامههایش همه را به حجاب و قرآن و گوش سپردن به فرمان امام و ولایتپذیری امر میکردند.
🕊
🍎
روایتهای مختلفی از خصوصیات شهید از زبان پسرعمهاش🎤
شهید اسماعیل صفری خیلی به حجاب و پوشش اهمیت میداد و همیشه به خانواده و اطرافیان سفارش میکرد که حدود الهی را رعایت کنند و پیرو حضرت زهرا سلامالله علیها باشند.
خیلی به واجبات پایبند بود. علیالخصوص به نماز و روزه و همچنین به دیگر فرایض دینی.
خوش اخلاق بود و هوای اطرافیان و همسایگان را داشت. هرطوری که برایش مقدور بود.
قبل از اینکه به جبهه اعزام شود قرار ازدواجش را هم گذاشته بود که متاسفانه برنگشت و حسرت دیدنش در لباس دامادی بر قلب مادرش تا همیشه به جا ماند...
🕊
🍎
یکی از اهالی روستای لهنه در مورد شهید صفری اینطور میگوید:🎤
فصل زمستان در روستای ما معمولا چند روز پشت سرهم برف میبارید؛ آنقدر که گاهی نزدیک یک متر ارتفاع آن میشد.
با وجود کارهای سخت روستا و دامداری و تهیه هیزم و آب آوردن از چشمه که حدود یک کیلومتر از روستا فاصله داشت، توانی برای مردان و جوانان باقی نمیماند. روزی دوبار باید برف پارو میکردند. آنهم با امکانات ۴۵ سال پیش. آقا اسمعلی (در گویش محلی اسماعیل به این نام خوانده میشود.) نه تنها در همه کارها به پدر خویش کمک میکرد، بلکه بیهیچ توقعی و بدون اینکه کسی از او خواسته باشد برف کوچهها و پشتبام کسانی که توان این کار را نداشتند هم پارو میکرد و برایشان هیزم و آب میآورد. بدون اینکه حتی خودشان بفهمند اینها کار چهکسی بوده است! همیشه در کارهای خیر پیشقدم بود و هرچه از دستش برمیآمد دریغ نمیکرد.
وقتی برای تهیه آذوقه به شهر میرفت بهفکر کسانی که توان و هزینه رفت و آمد به شهر را نداشتند بود و برایشان آذوقه تهیه میکرد. وقتی دوستانه از او میپرسیدم شما خسته نمیشوی؟ در جوابم میگفت: «وقتی کاری به نیت رضای خدا باشد خدا توان انجامش را هم میدهد.»
همیشه دائمالذکر بود و زیرلب قرآن و ادعیه زمزمه میکرد؛ خصوصا وقتی تنها یا مشغول به انجام کاری بود. میگفت: «اگر ذاکر خدا باشید هم قدرت بدنی و هم قدرت معنوی شما بالاتر میرود.»
🕊
🍎
و کلام آخر سرکار خانم صفری🎤
مادربزرگم علاقه خاصی به دایی اسماعیلم داشت. بیشتر از همه بچههایش دوستش داشت. تهتغاری بودنش هم که جای خود. آنقدر که برای کل اعضای خانواده عزیز و دوستداشتنی بود.
همین علاقه زیاد باعث شد بیست سال بیخبری از او مادربزرگ و پدربزرگم را از پا دربیاورد.
روستایشان دورافتاده بود و دسترسی به سپاه و بنیاد شهید وجود نداشت و حتی تلفن هم نبود که بشود از کسی خبری گرفت. چشم انتظاری پیرشان کرد. پدربزرگم بعد از هفت سال بر اثر ایست قلبی درگذشت.
مادربزرگم هم چندسال بعد، همانطور چشم انتظار، چشم از جهان فرو بست.
همهی کودکی ما با چشم انتظاری بزرگترهایمان گذشت. مادرمان همیشه منتظر رسیدن خبری از برادرش بود.
همیشه خانه را آب و جارو میکرد و میگفت: «شاید امروز داداشم برگرده. خونه باید مرتب باشه.»
سالهای کودکی ما لحظهلحظهاش با یاد و دلتنگی دایی اسماعیل گذشت. اصلا هنوز هم که هنوز است در ضمیر ناخودآگاه ما مانده که یک روز بالاخره دایی اسماعیل برمیگردد!😭
🕊
وجودش بود از قرآن معطر
برای مردم دِه بود یاور
به ظاهر گرچه قبر او غریب است
شده همسایهی فرزند جعفر ع*
*شهید در گلزار شهدای حرم امامزاده علیبنجعفر(ع) در شهر مقدس قم آرمیده است.
✍🏻شعر از: سارا رمضانی
🎨🖌طراح پوستر: لیلا غلامی
🎚تهیه و تنظیم پادکست: زهرا مبینیکیا
🕊
شهید اسماعیل صفری
☘️ امام صادق(علیه السلام):
صالح از امام صادق(علیه السلام) نقل میکند: «دربارهی لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً؛ در این سوره و این آیه از قرآن فرمود: «منظور از قُوَّةً، حضرت قائم(عجل الله تعالی فرجه الشریف) است و منظور از، رُکْن شَدِید؛ سیصد و سیزده تن یاران او میباشند».
📚تفسیر اهل بیت علیهم السلام ج۶، ص۷۵۰ /القمی، ج۱، ص۳۳۵/ نور الثقلین/ البرهان
واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم ، من عمو اسماعیلم رو متاسفانه نتونستم هیچوقت ملاقات کنم اما عمیقاً به این باور دارم که همیشه کنارما هست و یادشون ، رشادت و وطن پرستی شون همیشه در قلب ما جا داره !
عمو جان تو افتخار ما هستی !
محمد عرفان صفری