امامزادگان عشق

بگذار اغیار درنیابند که این قلبهای ما از چه اشتیاق و شور و نشاطی مالامال است و روح ما در چه ملکوتی شادمانه سر می کند و سرِ ما در هوای کدامین یار خود را از پا نمی شناسد.بگذار اغیار هرگز درنیابند.چه روزگار شگفتی !
يكشنبه, ۱۱ فروردين ۱۴۰۴، ۰۴:۴۲ ق.ظ

شهید علی رفیق دوست

📎
با همون نگاه و برخورد اول، یه جور خاص به دلم نشست. از بین اونهمه چهره جدید که توی کلاس می‌دیدم انگار سال‌ها بود که می‌شناختمش! مثل گل لطیف بود و مثل خواهر عزیز. کنارش اصلا حس غریبی نداشتم. تو وجودش یه چیزی داشت که منو به سمت خودش جذب می‌کرد.
وقتی فهمیدم خواهر شهیده برام خواستنی‌تر هم شد.
 ازش قول گرفتم یک روز از ماه مبارک، ما رو پای سفره برادر شهیدش بنشونه تا نعمت بر ما تموم بشه. با آغوش باز استقبال کرد. وقتی مطالب رو خوندم و شباهت‌هاش با برادرجانش رو دیدم پیدا کردم دلیل اون دلبستگی خاصم رو بهش.
و ما امروز مهمان برادر شهیدِ سلما خانم هستیم.
بیست و نهمین میزبان از پانزدهمین سفره میهمانی رمضان
«شهید علی رفیق‌دوست»🌹

🦋
نام و نام خانوادگی: علی رفیق‌دوست
تولد: ۱۳۴۳/۱/۱۷، تهران.
شهادت: ۱۳۶۲/۱/۲۴، ارتفاعات شرهانی، عملیات والفجر ۱.
گلزار شهید: تهران، گلزار شهدای بهشت زهرا سلام‌الله‌علیها، قطعه۲۴، ردیف۳۱، شماره ۳.
🌸

✍🏻نوشته: سوده سلامت ۱۴۰۳/۱۱/۲۸
🖌🎨نقاشی دیجیتال: زینب دباغ
🎞تنظیم و تدوین: زهرا فرح‌پور
🎙با صدای: رضوانه دقیقی
🖼💻طراحی کاور: لیلا غلامی، الهام رسولی
🌸

🦋
📚 نسیم بهاری

_اینم از کمک‌های مدرسه، آماده‌ست! تا عید ان‌شاءالله می‌رسونمش!
از پشت وانت جلوی مدرسه پایین پرید و شلوارش را تکاند.
_کجا کجا؟ نکنه قراره شما برسونی بچه زرنگ؟!
_چرا که نه. خیالم راحتت‌تره.
_باور نمی‌کنم که قبلا تصمیمت رو نگرفته باشی.
سرش را پایین انداخت و لبخند زیبایش را مخفی کرد!
_چه می‌دونی! شاید بیشتر از نیازهای جبهه به کمک‌های ما، دل ما نیاز به هوای جبهه داشته باشه!...
... و رفت. اصلا آمده بود که مثل نسیمی بوزد و برود. همان نسیم‌های کوتاه و خنک و خوشبوی بهار! هیچوقت سکون نداشت. لطیف بود و روح‌نواز...
⚜️⚜️⚜️
پس از نماز صبح، تلفن زنگ زد. پدر همیشه نیم ساعت با صدای بلند قرآن می‌خواند. گوشی را برداشت. دوست علی گفت که پیکر شهید در راه است. پدر مکث کرد. آوای قرآنش پیچید و رفت تا محل شهادت پسر. آنجا که در حالت سجده آرام گرفته بود! باید به مادر می‌گفت که آغوشش را باز کند. برای نسیمی از بهشت، برای علی که نوزده سالش از بهار بود تا بهار!

✍🏻نوشته: سوده سلامت ۱۴۰۳/۱۱/۲۸

🌸

🦋
«علی رفیق‌دوست» در ۱۷ فروردین ۱۳۴۳ در تهران چشم به جهان گشود. وی با آغاز جنگ تحمیلی عازم جبهه حق علیه باطل شد و سرانجام در تاریخ ۲۴ فروردین ۱۳۶۲ به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
او از بسیجیان باصفای مسجد قبای تهران بود. در حالی‌که عمویش از مقامات عالی‌رتبه نظامی بود اما داوطلبانه و گمنام به جبهه‌های جنگ می‌رفت. در دانشگاه هم قبول شده بود ولی در دانشگاه اصلی و در عملیات والفجر یک، مدال شهادت را از خدا گرفت.
 و این چنین بود که در مسیر کمک داوطلبانه رساندن آب و آذوقه به گردان، در پاتک پنجم، بعد از عملیات، در حالت سجده به لقاءالله نائل گشت.
در بهاری آمد و در بهاری رفت و چه حسن تقارنی! چرا که او در عمر کوتاه و با برکتش همواره در حال بالیدن و رشد برای خود و اطرافیان و جامعه‌اش بود تا آنجا که ذکر خیرش بعد از شهادت، اسباب هدایت بسیاری از جویندگان راه حق و حقیقت است.

🌸

🦋
«شهید علی رفیق‌دوست» از زبان مادر بزرگوارش🎤

علی پسرم بسیار باهوش و زیرک بود. هیچ‌وقت یک جا ساکت نمی‌نشست و همیشه در حال فعالیت بود. با خواهر و برادرانش بسیار مهربان بود. در جمع دوستان، خیلی محبوب بود و نسبت به خود و اطرافیان مسئولیت‌پذیری زیادی داشت.
در ۹ مسجد محله‌های اطراف، فعالیت می‌کرد. دوستانش می‌گفتند وقتی شب‌ها در بسیج کارش تمام می‌شد به کمک همسایه‌های سالمند می‌رفت و برایشان نفت می‌خرید.
به نمازش بسیار اهمیت می‌داد. از ۶ سالگی نماز واجبش ترک نشد و از ۱۲ سالگی مقید به انجام مستحبات بود.
🌸

«شهید علی رفیق‌دوست» از منظر تنها خواهرش «سلما رفیق‌دوست» در گفتگو با سی‌روز سی‌شهید 🎤
🦋🌸

🦋
برادر «شهید علی رفیق‌دوست» از برادر می‌گوید:🎤

همیشه عقلانیتش بر وجوه دیگر وجودش غالب بود. هر شب قبل از خواب، با دقت و وسواسی خاص دعاهای مربوط به خواب را می‌خواند. نسبت به وظایف رشدی و شرعی خود بسیار اهتمام داشت و در ارتقای فکری خود کمال تلاش خود را به کار می‌گرفت. در مطالعه کتب اعتقادی و مباحثه پیرامون آن هم برای خود کم نمی‌گذاشت.
علی به داد همه می‌رسید و همیشه برای کمک کردن به دیگران، اولین نفری بود که دستش را بالا می‌برد. هیچ کدام از دوستانش خاطره‌ای منفی یا نقطه ضعفی از او سراغ ندارند.
انسان در ادوار مختلفی که طی می‌کند از طفولیت و کودکی و نوجوانی تا میانسالی رشد می‌کند و بالنده می‌شود تا به کمالی که شایسته آن است برسد؛ اما علی در ۲۰ سال و ۷ روزگی که به شهادت رسید تمام مراحل انسانی و پختگی عقلی را طی کرده بود. او شهید زندگی کرد و شهید هم از دنیا رفت!
⚜️⚜️⚜️
در اسفند سال ۶۱ حدود ۲۰ وانت تویوتا توسط هیئت امنای مسجد قبا و چند مسجد دیگر خریداری شده و با کالاهای مورد نیاز جبهه پر شده بود. قرار بود ۲۰ نفر رانندگی این ماشین‌ها را تا جبهه بر عهده بگیرند. دقیقه ۹۰ یکی از این راننده‌ها کاری برایش پیش آمد و نتوانست برود. علی که دنبال فرصت برای رفتن به جبهه می‌گشت از مادرم اجازه گرفت که او این مسئولیت را بر عهده بگیرد. همه گروه رفتند. وسایل را به جبهه تحویل دادند و تا شب عید همه به خانه‌های خود برگشتند. اما علی برنگشت! نامه‌ای از جبهه از او رسید که می‌خواهد برای عملیاتی در جبهه بماند تا در آن شرکت کند...
با آمدن آن نامه، دیگر همه اهل خانه می‌دانستند که علی هرگز برنخواهد گشت تا به شهادت برسد.
🌸

🦋
اولین و آخرین نامه شهید «علی رفیق‌دوست» به خانواده‌اش:📝

«بسمه تعالی
سلام علیکم بما صبرتم فنعم عقبی الدار
با نام خدا شروع می‌کنم و با درود به رزمندگان اسلام و درود به شهدا که حق بزرگی بر گردن همه‌ی ما دارند و درود به خانواده‌های شهدا که چنین فرزندانی تربیت می‌کنند تا با این کار اسلام عزیز را یاری کنند و با درود به رهبر و امید مستضعفان جهان و معشوق عاشقان امام خمینی ایده الله تعالی و حفظه (الله تعالی).

و اما از اینجا بگویم فعلا در دهکده‌ی حضرت رسول در ۴۰ کیلومتری خط مقدم مستقریم و می‌خوریم و می‌خوابیم ولی هر آن امکان دارد نیروها را برای شرکت در حمله ببرند. کار خود من هنوز درست نشده است یعنی می‌گویند که اگر بخواهم بمانم باید سه ماه تعهد بدهم که بمانم که من با وضع فعلی کار تهران نمی‌توانم. من گفته‌ام تا انجام حمله می‌مانم بعد اگر سالم ماندم برمی‌گردم که فعلا هنوز موافقت نشده است. امکان زیاد دارد که نگذارند در حمله شرکت کنم چون عضو کادر نیستم. خوب امیدوارم حال همه‌ی شما خوب و همه‌‌ی شما سالم باشید. چون اگر انسان از منزل خیالش راحت باشد بیشتر به کار اینجا می‌رسد از جهت من نگران نباشید و دلتان شور نزند.
 زندگی ما دست خداست هر چه او مقرر کرده است همان اجرا می‌شود ما که قرار است فوقش ۶۰ سال عمر کنیم و بعد بمیریم با بار گناهان اگر الان به دین خدا کمک کنیم و امانت خدا را که در دست ما است یعنی جانمان را به صاحبش برگردانیم چرا نکنیم و اگر نکنیم مسئولیم!
 امکان دارد بگویید خوب شما در تهران هم در حال خدمت هستید بله امکان دارد ولی برای خودسازی باید در جبهه‌ها حضور یافت در چادرها در سنگرها با بسیجی‌های مخلص راه رفت و غذا خورد.
مسئله‌ی اسلام و هدفش انسان‌سازی است و برای انسان‌سازی باید هر کاری که لازم است انجام داد؛ حتی ترک خانواده حتی ترک علایق شخصی و... من اگر هم توفیق شرکت در عملیات را نداشته باشم همین اینجا بودن خیلی برای خودم خوب است؛ انسان در این مکان‌ها ضعف‌های خود را در می‌یابد؛ البته اگر در حمله شرکت کنیم باز بیشتر خود را می‌شناسیم و وقتی خود را خوب شناختیم خدا را نیز بهتر می‌شناسیم.
پورشهامی، سرکانی، رحیمی، ماجدی، شریفی و ادهمیان هم همین اطراف هستند البته با پورشهامی یک جا هستیم ولی بقیه در گردان دیگری هستند. این زلزله‌ای که آمده بود یکسری را نگران کرده بود؛ من‌جمله «پورشهامی» چون فکر می‌کرد پدر و مادرش رفته باشند مشهد و در حال برگشتن امکان دارد زیر سنگ‌ها باشند که چون اجازه‌ی شهر رفتن نداشت هنوز اطلاعی ندارد!

سلام من را به بچه‌ها و آشنایان برسانید؛ اگر حال نامه نوشتن داشته باشم برای چند نفر می‌خواستم نامه بنویسم که اگر ننوشتم سلام برسانید که یکی محمد و دیگری البرزی و چند نفر دیگر.
در ضمن امیدوارم سالم و سرحال باشید. هم شما پدر جان، هم ناهید و نادره و آقا مهدی و مجید آقا همچنین آقا رضا و حمید و مریم یا سمانه یا*... التماس دعا داریم. در ضمن اگر هم اتفاقی افتاد صبر را پیشه کنید و اگر هم برگشتم که هیچ، البته احتمال زیاد برمی‌گردم.
 به امید پیروزی رزمندگان اسلام و شفای مجروحین و زیارت کربلا.
والسلام علیکم و رحمت الله.
۶۲/۱/۷ ساعت ۱۱:۰۵ صبح


*منظور از مریم یا سمانه، «سلما» خواهر شهید است که چون تازه به دنیا آمده بود هنوز اسمش قطعی مشخص نشده بود.
🌸

🦋

«محمد پورشهامی» همرزم و دوست قدیمی علی که در لحظه شهادت کنار او بوده می‌گوید:🎤

«علی همیشه علاقمند بود در حال سجده شهید شود؛ آن روز آخر، قرار بود برای خط مقدم آب ببریم. سه نفر بودیم. سه تا کلمن آب روی برانکارد گذاشتیم و آن را به سمت خط حرکت دادیم. علی جلو بود و من پشت سرش حرکت می‌کردم. کمی که رفتیم خمپاره آمد اول علی را گرفت. بعد من افتادم. وقتی به خودم آمدم و از جا بلند شدم دیدم علی در حال سجده افتاده و همانجا به شهادت رسیده است.
🌸

🦋
برادر شهید:🎤

پدرم عادت داشت هر روز بعد از نماز صبح، با صدای بلند نیم ساعتی قرآن بخواند.
آن روز، ۶ صبح تلفن خانه زنگ زد. گوشی را برداشت. سلام و احوالپرسی کرد و با تعجب گفت: «کِی؟...باشه باشه!...خیلی ممنون!» بعد کمی مکث کرد و گوشی را گذاشت. من همان موقع فهمیدم که خبر شهادت علی را به او داده‌‌اند!
محمد پورشهامی بود آن طرف خط! به پدرم گفته بود پیکر مطهر علی را تحویل راه آهن اندیمشک داده و سوار قطار تهران کرده است.
🌸

دقایقی با مادر شهید علی رفیق‌دوست
در گفتگو با سی‌روز سی‌شهید🎤

من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم
 آنکه آورد مرا باز برد در وطنم

🦋
بخشی از وصیتنامه تاریخی شهید علی رفیق‌دوست: 📝

«ما در هر سنی که باشیم و در هر حالی که باشیم با هر مسئولیتی که داشته باشیم بالاخره مرگ به سراغ ما می‌آید؛ پس چه بهتر که مردن ما، در راه خدا باشد و چه بهتر که شهادت به دست دشمنان اسلام باشد...
راهی که اکنون، آخر آنرا طی می‌کنم راهی است که آگاهانه انتخاب کرده‌ام و هدفم در این راه، پیشبرد اسلام و فرمانبرداری در امر ولایت‌فقیه است. و اگر در این راه، بکُشیم یا کشته شویم پیروزیم که پیروزی فقط در فتح نیست؛ که شهادت نیز پیروزی است.»

وصیت به مسئولین:
«مسئولیتی که شما دارید و به شما محوّل شده است حق شهدا و ثمرهٔ خون شهدا و رأی ملت است که شما را به اینجا رسانده است.
و خدای مهربان و قادر متعال بر شما منّت گذاشته است که در حکومت اسلامی، مسئولیت به شما محول شده است؛ که اگر خوب انجام دهید که چه بهتر از این و اگر تعلل ورزید، وای به حالتان!
امیدوارم در راه اسلام قدم بردارید و در این راه با توکل به خدا از هیچ چیز نترسید که خدا با مؤمنان است.
رمز پیروزی ما از اول انقلاب تاکنون وحدت کلمه و در اتّکال به خدا و اتکال به اسلام بود و باید این رمز را تا آخر نگه داریم.
پیروزی‌های ملت ما از اول انقلاب، چه در ترکمن‌صحرا یا خرمشهر، مسئله دولت موقت(لانه جاسوسی)، بنی صدر و ... تمام این‌ها، مسئله‌ای الهی است و همه با قدرت خدا حل شده است.
پس باید در تمام کارهایمان، و در تمام اعمالمان، به یاد خدا و با توکل به خدا باشیم.
امیدواریم این انقلاب، که یک انقلاب اسلامی است یک انقلاب جهانی بشود و مقدمه‌ای برای حضور حضرت بقیة الله الاعظم ارواحنا لتراب مقدمه الفداء باشد.»
🌸

در راه دین، بر حب دنیا پشت پا زد
بر صفحه‌ی تقدیر خود، رنگ خدا زد
در لحظه‌ی سرخ شهادت، مرغ جانش
پَر تا حریمِ قدسی کرب و بلا زد

✍🏻شعر از: محبوبه حمیدی
🖌🎨طراح پوستر: لیلا غلامی
🦋🌸

📻🎼تهیه و تنظیم پادکست: لیلا غلامی

☘️ محمّد از پدرش از امام صادق(علیه السلام) نقل کرده است: به ایشان عرض کردم: «مقصود از هَلْ أَتاکَ حَدِیثُ الْغاشِیَةِ چیست»؟ فرمود: «یعنی امام قائم (عجل الله تعالی فرجه الشریف) آن‌ها را با شمشیر فرا می‌گیرد».
📚 تفسیر اهل‌بیت علیهم‌السلام ج۱۸، ص۶۴ الکافی، ج۸، ص۵۰

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی