شهید خضرالله خُدِیش
سلام. من عالَمه خُدِیش هستم. فرزند شهید والامقام خضرالله خُدیش از شهر بابل. ممنون میشم هرطور صلاح میدونید پدر شهیدم رو تو کانالتون یاد کنید!»...
اینها اولین جملاتی بود که چندی پیش، بین من و عالَمه جان، ردّ و بدل شد.
نازدانه شهید خدیش، با کلی ذوق و حال خوب، پدر جانباز شهیدش را معرفی میکرد. از عالَم پدر و دختریشان میگفت و عکسهایشان را نشانم میداد.
عجیب بود که بدون هیچ برنامهریزی قبلی کارهای نویسندگی داستان و گویندگی این شهید عزیز، سپرده شد به رفقایی که از جنس عالمه جان بودند.
یقین دارم همه اینها صلاح خدای شهیدزادهای بود که یقینا حرفهای دلش را باید کسانی روایت کنند که خود داغ تلخ فراق پدر چشیدهاند...
🌴
نام و نام خانوادگی شهید: خضرالله خُدِیش
تولد: ۱۳۴۴/۴/۱۰، روستای زعفرانکلا، بابل، مازندران.
مجروحیت: ۱۳۶۱
شهادت: ۱۳۷۲/۵/۲، بابل.
گلزار شهید: گلزار شهدای روستای زعفرانکلا.
🥀
✍🏻به قلم: سوده سلامت
🎙گوینده: هانیهسادات عباسی
💻طراح: مطهرهسادات میرکاظمی
🎞تدوین: زهرا فرحپور
🖌🎨طرح جلد: الهام رسولی، فرزانه رسولی
🌴
🔖مهربانتر از بابا
بابا! بابای خوبم، بابای مهربونم! قربون صورت قشنگت برم! قربون تن تبدارت برم! قربون نگاه پردردت برم...
دفتر مشقم رو میبندم و کنار دیوار میگذارم. زانوهام رو بغل میگیرم. نگاهش میکنم و همینطور توی دلم باهاش حرف میزنم. نمیخوام با درددلهام خسته بشه. نمیخوام غصه بخوره. آخه این چند ماه همش بیمارستان جانبازان بستریه! گاهی که چند روز میاد، با اینکه میدونم حالش خوب نیست، بازم اون لبخند همیشگی رو لبشه. چقدر دلم براش تنگ میشه. کاش همیشه توی بغلش بودم؛ دست گرمش روی سرم بود؛ کاش پیشمون میموند.
بابا روی ملحفه سفیدی به بالش تکیه داده. چشمهای خستهش رو باز میکنه و به چشمهام نگاه میکنه. معلومه نگرانه که یکوقت غصه نخورم!
من رو مِمار (مادرم) صدا میزنه! حالا که من مامانِ بابام هستم، پس منم مثل مامانها لبخند میزنم تا خیالش راحت باشه. بلند میشم میرم کنار بابام سرم رو به بازوش تکیه میدم....
صدای گریه میاد. خواهر کوچکمه که بهانه میگیره و مادرم نمیتونه آرومش کنه! بابای خوبم به زحمت بغلش میگیره و باهاش بازی میکنه. لبخند تبدارش پر از محبته. فقط خدا میدونه چقدر دخترهاش رو دوست داره!
بابای مهربونم که ما رو به خدا سپرد، میدونست که خدا از همه مهربونتره!
✍🏻به قلم: سوده سلامت ۱۴۰۴/۱۱/۱۵
🥀
🌴
«خضرالله خُدِیش» در بین دوستان و اقوام و آشنایان به خوشرویی، مردمدوستی، شجاعت و سرزندگی معروف بود. حتی با وجود جراحاتی که داشت از پا نمینشست و در هر زمینهای فعال و پویا بود.
با همه صلابت پدرانهاش، به زندگیاش عشق میورزید و همسر و سه دخترش را عاشقانه دوست داشت و برای شاد کردن آنها از هر تلاشی مضایقه نمیکرد. افسوس که دست زمانه، او را از عزیزانش جدا کرد و برای همیشه آنها را در حسرت تنها یک نگاه پدرانهاش باقی گذاشت.
🥀
🌴
«عالَمه خدیش» فرزند ارشد آن شهید والامقام در گفتوگو با سیروز سیشهید میگوید:🎤
سیرت زیبای پدرم در صورت نورانیاش کاملا پیدا بود. متأسفانه با اینکه ما فرصت زیادی برای زندگی کردن کنار پدرم را نداشتیم اما همواره در این سی و دو سال زندگی در ظاهر بدون حضور پدر، دعای خیرش بدرقه راه ما بوده و نام و یاد و خاطرات زیادی که از او بین دوستان و نزدیکانمان به یادگار مانده، همیشه باعث افتخار و اعتبار ما بوده و هست.
پدرم همیشه به زیباترین شکل ممکن با ما رفتار میکرد. بسیار با صلابت و صد البته نسبت به ما مهربان بود. با کلام زیبایش ما دختراش را صدا میکرد.
من «عالَمه» و خواهرانم «عادله» و «عاطفه» به ترتیب هشت، هفت و سه ساله بودیم که پدرمان شهید شد.
یکماه قبل از شهادتش، وصیتنامه پدرانهای برای ما به یادگار گذاشت که برایتان میفرستم.
پدرمان با همه جوانیاش آنقدر در این دنیا سبب خیر بود که فقط خدا میداند. نسبت به مردم روستا و شهرمان بسیار احساس مسئولیت میکرد و در کارهای عامالمنفعه مشارکت جدی داشت.
این دنیا برای روح بزرگش واقعا کم و کوچک بود و ظرفیت وجود او را نداشت. آخر او لایق شهادت و روزی گرفتن نزد خدا بود.
به قول سردار شهیدمان حاج قاسم عزیز، او قبل از اینکه شهید شود شهید زندگی کرد.
پدرم حتی بعد از شهادتش مراقب ماست و آنقدر از حضورش کنارمان دلیل و نشانه برایمان میفرستد تا همچنان به داشتنش و نظرکرده خدا بودنش افتخار کنیم.
🥀
دستخط و وصیتنامه پدرانه شهید خضرالله خُدیش
دو ماه قبل از شهادت📝
🌴🥀
🌴
متن وصیتنامه پدرانه شهید خضرالله خُدِیش
دو ماه قبل از شهادت
بسمه تعالی
انا لله و انا الیه راجعون
بازگشت همه انسانها به سوی خداست
وصیتنامه «خضرالله خدیش»
اول از همه از پدر و مادر عزیزم و برادرانم، همسر گرامی و بچههای نازم عذر میخواهم که خیلی زود آنها را تنها گذاشتم و از پیش آنها رفتم.
خودتان بهتر میدانید عمر، دست انسان نیست و اگر بود حاضر بودم تا صد سال دیگر پیش شما باشم.
اینجانب خضرالله (ذبیحالله) خدیش فرزند محمود، شماره شناسنامه ۴۳۴ صادر از حوزه ۴ بابل، متولد ۱۳۴۴،
وصیّ من آقای «یدالله خدابخشیان» برادر بزرگم
ناظر، خانم بنده سکینه اصغرزاده فرزند عباسعلی
مواظب عالَمه باشید که او خیلی دل نازک است و خیلی زودرنج است. خیلی مواظب درس خواندن ایشان باشید و سعی کنید تا ایشان بتوانند درسشان را تا آخر (مقطع دانشگاهی پایان برسانند.)
در ضمن خیلی مواظب عادله جان و عاطفه شیرین زبانم باشید که هنوز خوب نمیتواند صحبت کند؛ و در ضمن، به عادله خیلی کمک کنید که بتواند درسش را بخواند؛ چون من در ایشان استعداد بیاندازه دیدم.
خیلی مواظب دختر کوچکم باشید. {او را} به مدرسه بفرستید و به بهترین وضع از ایشان حمایت کنید تا ایشان هم بتوانند به تحصیلات خود ادامه دهند.
خدا خودش شاهد است که دلم بیاندازه میخواست خودم باشم و به وضع فرزندانم رسیدگی کنم و اینطور نشد و به سوی خودش بازگشتم.
از خانم گرامی خود صمیمانه و خالصانه میخواهم برای بچههای من اگر بخواهد هم پدر شجاع و دلیر باشد و هم مادر مهربان، که آنها هیچ وقت کمبود بابا را حس نکنند.
خدایا خودت شاهدی که پس از ۱۱ سال رنج زیاد جسمی در راه تو، بالاخره به سوی تو آمدم؛ حال از تو میخواهم که همیشه خانواده و بچههایم را یار و یاور باشی.📝
🥀
🌴
پدرم همیشه با احترام مرا صدا میزد. به زبان مازنی مرا «مهمار» یعنی «مادرم» خطاب میکرد. با اینکه در زمان شهادتش من فقط هشت سال داشتم.
او به شدت آدمها و خلقالله را دوست داشت. طوری که از هر فرصتی و در هر زمینهای برای خدمت و کمک به آنها استفاده میکرد.
خوشاخلاق و خوشرو و مهربان بود و برای جوانان ارزش و اهمیت زیادی قائل میشد.
کوچهای که ما در آن زندگی میکردیم وسعت زیادی داشت و فضای خوبی را برای اینکه او بتواند با بچههای محلههای دیگر فوتبال بازی کند بهوجود میآورد؛ منتها چون شلوغ میشد و سر و صدای بچهها بالا میگرفت، موجبات نارضایتی همسایهها را در پی داشت. یکبار توپ یکی از این تیمها در حیاط یکی از همسایهها افتاد و متاسفانه او توپ را پاره کرد.
پدرم وقتی متوجه این موضوع شد آن همسایه را به جلسهای دعوت کرد. البته این را هم بگویم که پدرم به شدت شخصیت محبوب و کاریزماتیکی داشت و آدمها خیلی قبولش داشتند.
در آن جلسه، او از اهمیت تفریح سالم برای جوانها برای او گفته و توضیح داده بود اگر بچهها به تفریحات سالم و ورزش سرگرم نباشند چه خطراتی ممکن است در آینده آنها را تهدید کند.
خلاصه اینکه ماحصل آن جلسه، برپایی یک لیگ پرشور و حرارت فوتبال در محل شد که حتی پدرم لباس تیمی و دروازه و توپ هم برایشان تهیه کرد.
خدا میداند تا قبل از چند ماه آخر زندگی پربرکتش که دیگه کمتر میتوانست بیرون باشد و در بیمارستان بستری بود همچنان پیگیر برنامههای لیگ ورزشی برای بچههای محل بود.
پدرم به شدت دلسوز بود و دغدغه حل مشکلات مردم را داشت.
برایم تعریف میکرد توی روستای زادگاهش، پسر سیدی بیمار شده و روز به روز بیماریاش شدت پیدا کرده بود. پزشکان شهر، تشخیص یک بیماری واگیردار خطرناک داده و گفته بودند برای درمان، حتما باید به تهران منتقل شود. منتهی بهخاطر نوع بیماریاش کسی قبول نمیکرد او را تا تهران ببرد.
پدرم وقتی موضوع را شنید شبانه بهطرف روستا حرکت کرد و خواست که او به تهران ببرد؛ با اینکه خودش جانباز بود و جراحات جنگ و زخم همواره روی قسمتهایی از بدنش آزارش میداد؛ از طرفی امکان سرایت بیماری وجود داشت و این مسئله شرایطش را سختتر میکرد و حتی خانوادهی آن بنده خدا هم نگران و راضی به انجام آن کار نبودند با این حال، پدرم اصرار داشت که او را با خود ببرد و خلاصه آن مریض را تا صبح به تهران رساند و این شد که «سیدمهدی» زنده ماند و شد برکت روستای ما.
🥀
🌴
از خاطرات دیگری که میتوانم تعریف کنم مربوط به یکی دو ماه آخر زندگی بابرکت پدرم است.
یادم میآید یک روز را که درد خیلی زیادی داشت و مادرم برایش چای آورده بود.
من میدیدم پدرم چای را توی نعلبکی میریخت و میبرد طرف دهانش، ولی درد امانش نمیداد و همین طور ذکر «یاحسین» و «یازهرا» میگفت.
با اینکه کلی خاطرات شاد از پدرم دارم اما این صحنه هیچوقت از ذهنم نمیرود!
از زندگی و منش و روحیه و کارهای پدرم خاطرات زیادی دارم حتی چیزهای عجیبی که بعد از شهادتش برایم پیش آمد و نشانههایی که کماکان برایم میفرستد.
او همچنان سر بزنگاههای زندگی و در سختیها و تصمیمات مهمی که میخواهیم بگیریم همیشه راهنمایمان است و مسیر درست را نشانمان میدهد.
🥀
این عکس هشت ماه قبل از شهادتش است. زمانی که از طریق پزشکان و آزمایشات متوجه شد خیلی فرصت ماندن در این دنیا را ندارد💔
و من فقط هفت سالم بود و بیخبر از داغ تمامنشدنی و حسرتی که قرار بود یک عمر با آن سر کنم..😭
دیدن دستهای پدر شهیدم بر روی شانهام حتی در عکس، برایم قوت قلب و مایه اعتبارم است.
من از خدا میخواهم شده حتی اندازه نگین انگشتر قشنگش لیاقت داشته باشم یکبار دیگر در آن دنیا محضر پدرم را درک کنم.
الهی آمین🤲🏻😭
🥀🌴
این عکس، پنج ماه قبل از شهادتش است. وقتی که از لحاظ جسمی خیلی ضعیف شده بود. تقریبا هشت ماه آخر عمر کوتاه ولی پربرکتش را منزل نبود و بیشتر در بیمارستان بستری بود؛ منتها همین زمانهای کوتاهی را که در منزل بود بهترین خوشحالیاش ما دخترانش بودیم. این عکس زمانی هست که پدرم به شدت تب داشت ولی وقتی خواهر کوچکم که دو سال و سه ماهش بود بیقرار شده بود و گریه میکرد او با آن حالش بغلش کرده و با او بازی میکرد.
🥀🌴
زمان این عکس هم مربوط به همان عکس قبلی است. من و پدرم💔👨👧
و لبخندی که در اوج درد از صورت قشنگش محو نشد❤️😭
گزیدهای از وصیتنامه شهید خضرالله خدیش که در جنگ تحمیلی ۸ ساله و در سن نوجوانی نوشتهاند:📝
...خدای را سپاس {که} در گوشهای از پهنه زمین، امامی بزرگوار از سلاله حسین(علیهالسلام) قیام کرد و بانگ بر سر طاغوتیان و فرعونیان و پیروان شیطان زمانه آورد که ای خودباختگان! ای خودپسندان و خودمحوران که در تاریکی گام برمیدارید محکوم به فنا هستید.
او چون ابراهیم و موسی و جدش محمد (ص) بتهای دروغین را شکست و به مستضعفان جهان نشان داد که اینان پوچتر از آنند که جایگزین خداوند یکتا در زمین باشند.
...دیدیم و دیدید که بر جهان چه گذشت و چگونه مسیر تاریخ به نفع مستضعفان و مسلمین عوض شد. ورقهایی از تاریخ مزین به خون شهیدان شد تا پیام استقلال آزادی حکومت اسلامی را به تمامی انسانها در هر زمان و مکان برسانند...
🥀
در سینه روح ایمان، بر گونه، اشک دیده
بر صفحه جبینش، نور خدا دمیده
بابا که جان خود را با عشق پرورانده
خون دلش چکیده، تا عرش پرکشیده
✍🏻زهرا دشتیار
🎙سارا رمضانی
🎨🎞لیلا غلامی
☘️ موضوع: اخلاق در احسان
🌸پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرمایند: چنانچه نیازمندی درخواستی کرد، سخن او را دربارهی نیازش قطع نکنید تا آن را به پایان رساند.
سپس نیاز او را یا با آرامش و نرمی و احترام برطرف نمایید و یا به زیبایی [بدون رفتار و کلام بد] رد کنید. خداوند [گاهی] کسانی را که نه بشر و نه جن هستند، بهسوی شما میفرستد تا ببیند رفتار شما در قبال چیزی که به شما بخشیده، چگونه است؟!
او از صدقات و تمام عباداتتان بینیاز است. خداوند شما را به جهت نیازش به دادن صدقه و انجام طاعات، به انجام آن امر نمیکند بلکه او به سبب نیاز شما به ثواب آن اعمال، چنان فرمانی به شما میدهد و به انجام آن دعوتتان میکند.
خداوند حلیمی است که در عقوبت شما عجله نمیکند و گفتهمیشود در عذاب کسیکه با صدقهاش منّت گذاشته و آزار میدهد، تعجیل نمینماید و اگر خداوند حلیم، حمید و علیم نبود، احسان نمیکرد.
📚 تفسیر اهل بیت علیهم السلام ج۲، ص۳۵۰
دعای روز دوم ماه مبارک رمضان🇮🇷🤲🏻
















